مقالات

فساد، ویژه، بهر، ویژه، خواری
نویسنده : دکتر فریبرز رییس دانا
1388/8/17
 

آشنایی

اصطلاح رانت دو قرن است که به حوزه­های اقتصاد سیاسی راه یافته است، اما از عمر آن در علم اقتصاد متعارف تقریباً یکصد سالی می­گذرد. پارِتو (در دهه­های آخری قرن نوزدهم و آغازین قرن بیستم) تعریفی از رانت به­دست داد که رواجی نیافت. آنچه هم به اقتصاد سیاسی و علم متعارف اقتصاد راه یافت، به ریکاردو (در دهه­های انتهایی قرن هیجدهم و دهه­های آغازین قرن نوزدهم)، جان استوارت میل (در دهه­های میانی قرن نوزدهم) و آلفرد مارشال (در دهه­های انتهایی قرن نوزدهم و دهه­های آغازین قرن بیستم) تعلق دارد. بحث آنها به رانت زمین کشاورزی مربوط می­شد. من اما درنظر پارِتو، که از حیث شناخت سازمان تولید و بازار و قیمت بسیار خیال­پردازانه و مبتنی بر اصل بیش­فرض ذهنی بود، نکتۀ مهمی را در تشخیص رانت­های موقعیتی و سیاسی یافته­ام. او رانت را عبارت از مبلغ اضافه­دریافتی نهادۀ تولید (مثلاً نیروی کار) نسبت به آن مقداری که لازم بود تا او را بر سر کار فعلی­اش نگهدارد، می­دانست. اگر دستمزدهای گزینۀ متعادل 390 هزار تومان در ماه باشد، کسی که در کار فعلی – به هر دلیل - 410 هزار تومان می­گیرد، معادل 20هزار تومان رانت می­برد. به­رغم مفیدبودن مفهوم نخستین و پایه­ای مطرح­شده از سوی پارِتو، ایرادهای زیادی به این نظر وارد می­شود؛ ازجمله اینکه دستمزد گزینه­ای متعادل چیست؟ چه واقعیتی دارد و در کجا و چگونه محقق می­شود؟ گرایش پارِتو به بازار و تعادل بازار، عامل اصلی این ابهام در مفهوم تعادل است.

به­هرحال، مفهوم رانت از زمان پیدایی مؤثر خود در بررسی­های اقتصاد سیاسی در زمان ریکاردو که منجسم­ترین مفهوم رانت را ارایه کرد، تاکنون چهار تحول اساسی را به خود دید و مشمول تغییرات و گسترش نظری تدریجی که وارد مفاهیم علوم اجتماعی شده­اند، نشد. اما این چهار تحول هریک به­جای خود بنیادی و تعیین­کننده بودند.

یکی طرح بحث توسط ریکاردو بود که ابتدا در قلمرو بهره­دهی اراضی کشاورزی مطرح شد. دومی تحلیل، گسترش و ریشه­ای­کردن مفهوم رانت بود که به­ویژه از سوی مارکس و انگلس انجام و موجب شد که اصطلاح رانت در جایگاه علمی و واقعی خود قرار گیرد. سومی بحث رانت توسط اقتصاددانان و جغرافی­دانان شهری، به­ویژه دیوید هاروی، در دهه­های هفتاد و هشتاد قرن گذشته بود که موضوع را از قلمرو کشاورزی به زمین شهری آورد، گرچه زمینه­های بحث پیش از آن توسط انگلس مطرح شده بود. بالاخره بحث چهارم، قراردادن مفهوم و الگوی رانت بود در حوزۀ امتیازهای ویژه دولتی (سیاسی و مدیریتی) که به انواع سرمایه­گذاری­های تولیدی، خدماتی و تجاری مربوط می­شد. این که در این حوزه بتوان به طور مطلق و ثابت از اصطلاح رانت استفاده کرد، یعنی چیزی که بسیار متداول شده است، البته جای مناقشه دارد که در ادامه بحث به آن خواهم پرداخت. بحث من در این مقاله اتفاقاً به همین حوزۀ چهارم و مناقشه­های آن مربوط است.

رانت، بیانگر درآمدهایی بالاتر از بازدهی معمولی است، اگرچه در این توصیف، دقت زیاد و قابل­اندازه­گیری وجود ندارد. پایین­بودن درجۀ دقت از آنجا ناشی می­شود که شاخص و ضابطه­ای برای بازدهی معمولی وجود ندارد.

برای ادامۀ بحث مفهوم ارزش­افزوده را بازخوانی می­کنم:

(ارزش­افزوده) = (ارزش فروش) – (ارزش همۀ نهاده­های واسطه­ای)

از طرف دیگر، ارزش­افزوده، خود از اجزای یادشدۀ زیر تشکیل و سهم­بندی می­شود:

(ارزش­افزوده) = (سود) + (مزد و حقوق) + (اجاره بها) + (بهره) + (انواع مالیات) + (استهلاک) + (رانت احتمالی)

در اینجا اگر عبارت "رانت احتمالی" را حذف کنیم، بحثی در میان اهل فن درنمی­گیرد، اما اگر در کنار همۀ عناصر سمت چپ معادلۀ بالا ارزش مازاد دیگری ظاهر شود، بحث تازه­ای به­عنوان "رانت" آغاز می­شود. این ارزش مازاد بدان معناست که درآمدی بالاتر از آن درآمدی که فعالیت اقتصادی (شخص یا بنگاه) با توجه به فرصت­های گزینه­ای خود به طور معمول انتظار می­کشد، حاصل شده است. این درآمد پایه­ای­ترین تحلیل رانت نامیده می­شود.

رانت ممکن است با عنصر سود آمیخته شود یا به سودبر تعلق گیرد، یعنی سرمایه­گذار آن را تصاحب کند. رانت ممکن است بخشی چسبیده به اجاره­بها باشد و به­سادگی نتوان آن را (که خیلی وقت­ها اجاره­بها هم نامیده می­شد)، از اجاره­بهایی که در بازار برای ملک تعیین می­شود وبا آن آشنا هستیم، جدا کرد. ممکن است دولت آن را تملک کند و به نوعی با مالیات آمیخته و اشتباه شود. گاه رانت به بانک یا وام­دهنده و سرمایه­دار مالی (گیرنده بهره یا ربا) تعلق می­گیرد و باز موجب تداخل بحث می­شود. اما رانت به­ندرت به مزد و حقوق می­چسبد و آن مربوط به وقتی است که امتیازی به­خاطر مالکیت معنوی، حق ویژۀ کارشناسی، حق نوآوری به فرد تعلق می­گیرد یا آن که مورد رانت جنبۀ برخورداری از امتیازهای غیرقانونی و ارتشایی و فسادآمیز دارد و تحت­عنوان مزد و حقوق و حق مشاوره و اینگونه امور دریافت می­گردد.

رانت را دکتر منوچهر فرهنگ (1379) به "بهرجه" ترجمه کرد. من (رییس­دانا / 1380) آن را زمانی شبه­مازاد یا در مواردی شبه­مازاد اجاری (یا به اشتباه مازاد اجاری) ترجمه کرده­ام که از آن راضی نیستم. ترجمۀ جدیدتر و متداول­تر "ارزش ویژه" است.*

2- مفهوم

چه تداخل­های معنایی و مفهومی برای رانت، وقتی از آن در قلمرو فرصت­ها و امتیازهای ویژۀ سودبری استفاده می­کنیم، پیش می­آید؟ پیش از رفتن به وادی بحث­های بیشتر، بهتر است تکلیف خودمان را اینجا روشن کنیم که چگونه بحث ما به درآمدهای مازاد یا مازاد ویژه­ای مربوط می­شود که به دلیل تعلق به دستگاه دولت، امتیازهای اعطاشدۀ رسمی، استفاده از پوشش قانونی، برخورداری از امکانات فساد اداری و مالی و مانند آنها ایجاد و تصاحب می­شوند (نه اینکه فقط ایجاد شوند و تصاحب نشوند). پرسش­های زیر تداخل­های بحث را مطرح می­کنند و امکان فراهم می­آورند تا مرزبندی علمی، مؤثرتر و شفاف­تر شکل بگیرد:

آیا سودهای انحصاری، یعنی سودهایی را که به دلیل نداشتن رقابت و رقیب، به هر شکل ایجاد می­شوند، می­توان رانت تلقی کرد؟ واضح است که سود فوق­عادی و انحصاری  لزوماً همان رانت نیست و باز پرواضح است که اساساً دنیای رقابت کامل و واقعی سهم بسیار محدود و کم­اثری در فعالیت­های اقتصادی ملی و جهانی دارد. به این ترتیب، حساب سود انحصاری از رانت جدا است. سود انحصاری به دلیل موقعیت بنگاه در بازار ایجاد می­شود. حتی "کارآمدی نوع ایکس" نیز به­تدابیر مدیریتی برای ایجاد موقعیت خاص برای بنگاه برمی­گردد و موجب سود فوق­عادی می­شود. اما برکنار از اینها، ممکن است که بنگاهی خاص بتواند طی توافق پنهان و آشکار و قانونی و ناقانونی، فسادآمیز یا مشروع، معاملات دولتی را فقط به خود اختصاص دهد. اینجاست که سروکلۀ رانت یا ویژه­بهر پیدا می­شود. شاید در مواردی بحث حقوقی دربگیرد تا کار به اثبات مدعای فساد و ویژه­خواری برسد یا تبرئه از آن حاصل شود. اما دخالت حقوق در این مورد مربوط به موارد ابهام یا طرح دعاوی و شکایات است، وگرنه در موارد زیادی مسأله اساساً ابهام ندارد و فساد و ویژه­خواری با معیارهای واقع­گرایانۀ اقتصاد سیاسی محرز است، هرچند که اصل دفاع از حیثیت افراد و بنگاه­ها، اصل برائت، حقوق شهروند و حق شکایت خصوصی و نظارت عمومی (دادستانی) ممکن است در اینجا نیز کار را به مسیر حقوقی و دعوای دادگاهی بکشاند.

پرسش دیگر این است که آیا وضع انحصاری که منجر به سودهای انحصاری می­شود، به خودی­خود رانت هم ایجاد می­کند یا وقتی اختیار بنگاه به دست نیروها و اشخاص و نهادهای ذی­نفوذ می­افتد، آنها می­توانند به ارزش­های ویژه نیز دست یابند؟واقعیت این است که ویژه­بهر تنها ناشی از انحصار نیست و از سوی دیگر، انحصار نمی­تواند حتماً ارزش ویژه را ایجاب کند. در این میان، مدیریت و مالکیت مسلط البته در ایجاد نوع خاصی از رانت، مثلاً رانت انحصار طبقاتی، دخالت دارد. مسأله اصلی حذف انحصار بنگاهی به­معنای حذف یک عامل قطعی رشد نیست، زیرا چه­بسا انحصارها موجب کارآمدی­اند که می­تواند به منافع همگانی تبدیل شود. مسألۀ اصلی، اما، حذف سلطۀ طبقاتی است.

پرسش بعدی به یارانه­ها مربوط است. آیا همۀ انواع یارانه­ها و همۀ انواع انتقال­های سازمان­یافته درآمد و منابع، پدیدآورندۀ رانت است؟ پاسخ قطعاً منفی است. به­عنوان مثال، یارانه­هایی که به کارگران تعلق می­گیرد، نه­تنها ارزش ویژه­ای را ایجاد نمی­کند (یعنی ضدمثال پارِتو)، بلکه تنها بخشی از حقوق نادیده­گرفته­شدۀ آنان را به آنان بازمی­گرداند. ویژه­بهر معمولاً از طریق سازوکارهای سیاسی، زدوبندها، فعالیت­های غیرقانونی و زیرزمینی پدید می­آید، هرچند که صورت ظاهر آن یارانه­های رفاهی و انتقالی یا کمک­هزینه­ای و تولیدی باشد.

در مورد نوآوران نیز این بحث و پرسش درمیان است. آیا نوآوران یا کسانی که فرصت­های بهره­برداری انحصاری از اثر، اختراع، اکتشاف، ابداع، خطرگزینی و هنرآفرینی را برای مدتی به­­دست می­آورند و بنابراین، خود و خانواده­شان از سودهای فوق­عادی در محدوده­های زمانی معین بهره­مند می­شوند، لزوماً ویژه­خوارند؟ شاید بتوان ویژه­بهر را چنان بسیط تعریف کرد که شامل حال تلاشگران عرصه­های هنری، ادبی، علمی و فنی هم بشود، اما اینگونه شمول عام­دادن، نه در اقتصاد و نه در حقوق امری پذیرفته، جامع و روا نیست.

پرسش دیگر اینکه آیا می­توان ارزش ویژه را در همۀ موارد برحسب غیرقانونی یا غیراخلاقی­بودن فعالیت تعریف کرد؟ مثلاً وقتی وضعیت انحصاری قانونی است، وقتی نفروختن کالا یا گران­فروختن آن منع قانونی ندارد یا وقتی بیرون­راندن رقیب از صحنۀ فعالیت با استفاده از روش­های نااخلاقی صورت نگرفته است، می­توان حضور ویژه­بهر را منتفی دانست، حتی اگر همۀ آنها خلاف اخلاق و شرافت باشد؟ با طرح این پرسش، پرسش دیگری مطرح می­شود و آن اینکه خود قانون یا خود اخلاق براساس چه معیارها و با چه نیرویی تدوین و پذیرفتنی شده­اند که اجازه داشته باشند ویژه­بهر ایجاد کنند یا نکنند؟

درپی این پرسش­ها لازم می­شود بحث را به راستای دیگری هدایت کنیم. واقعیت این است که در زمین­های کشاورزی مرغوب که بازده در واحد سطح از زمین­های مشابه، با شرایط یکسان بیشتر است، مازاد ویژه ایجاد می­شود، زیرا با مساحت، قیمت و هزینۀ عوامل یکسان، زمین رحمت پنج تن جو و زمین حکمت چهار تن جو عمل می­آورد (صرفنظر از عوامل تصادفی طبیعی و آفات و جز آن). به این ترتیب، معادل قیمت بازاری یک تن برای زمین رحمت رانت ایجاد شده است: با قیمت سال زراعی 1388- 1387 این می­شود درحدود سه میلیون تومان. بسیار خوب، آیا این قیمت بازار است که مازاد ویژه ایجاد کرده است یا مازاد ویژه بوده است که قیمت بازار را ساخته است؟ دیوید ریکاردو وقتی از رانت تفاوتی نوع 1 خود بحث می­کرد، می­گفت که رانت ربطی به قیمت بازار ندارد، یعنی قیمت، رانت را نمی­سازد. پس چه چیزی قیمت را می­سازد؟ پاسخ ازنظر ریکاردو، چنین بود: متوسط گرانترین هزینه­های تولید به­اضافۀ متوسط نرخ سود (و رانت همان صرفه­جویی در هزینه نسبت به گرانترین هزینه است). ریکاردو درست می­گفت، اما فقط برای رانت تفاوتی نوع 1. درواقع، برخلاف رآی و نظر اقتصاددانان سطحی، نه قیمت همیشه رانت را می­سازد و نه رانت قیمت را. مازاد ویژه یا ویژه­بهر پدیده­ای مربوط به ساختار و کارکرد نظام اقتصادی است.

اگر رانت را از نوع رانت تفاوتی 1 تعریف کنیم (یعنی رانت ریکاردویی و رانت نوع 1 مارکسی) در این صورت، این رانت چنانکه گفتیم، با فرض ثبات قیمت و هزینۀ تولید، به­نفع بعضی از صاحب زمین­ها که زمینشان پربازده است، ایجاد می­شود. اما ممکن است حتی در حالتی که همۀ زمین­ها بارآوری یکسانی دارند، باز هم رانت ایجاد شود که متعلق به همۀ مالکان و اصل مالکیت است. اینگونه رانت، "رانت مطلق" نام گرفته است نه تفاوتی. رانت مطلق نخست­بار از سوی کارل مارکس کشف و بحث شد و لیپی­یتز آن را "خراج به سبک مارکس" نامید.

اما رانت نوع سومی را می­شناسیم که توسط هاروی مطرح شد و "رانت انحصار طبقاتی" نام گرفت. اِدِل (1380) آن را شبه­رانت مطلق و لیپی­یتز آن را "خراج به سبک انگلس" نامیدند. در این حالت، یک گروه یا طبقۀ اجتماعی به­دلیل مالکیت و تسلط انحصاری بر زمین نوعی رانت را با بهره­برداری از زمین از آنِ خود می­کند، زیرا زمین دارای موقعیت انحصاری است که از مالکیت انحصاری آنها ناشی می­شود، البته درمورد نام­بردن از طبقۀ اجتماعی جداگانه، جای مناقشه وجود دارد (بروگل / 1975).

اگر رانت نوع سوم یادشده در بحث بالا از سوی مالکان تصاحب می­شود، رانت نوع چهارمی نیز داریم که به خاطر قیمت­گذاری انحصاری محصول، و نه انحصار مالکیت زمین، پدید می­آید. نمونۀ آن هم امکان قیمت­گذاری محصولاتی چون زعفران در زمین کشاورزی یا مسکن در محله­های خاص شهری در شرایط نیازهای گسترده ساکنان شهر است. امکان قیمت­گذاری ویژۀ کالاها از سوی انحصارهای دولتی یا خصوصی که از حمایت قانون برخوردارند، درواقع، کشاندن بحث این نوع رانت در حوزۀ امتیازهای دولتی است.

رانت دیگری نیز از سوی مارکس به­عنوان رانت تفاوتی نوع 2 شناخته شده است که مربوط است به شرایطی در مورد زمین که موجب می­شود هزینۀ تولید کم شود (و این تفاوت دارد با رانت تفاوتی نوع 1 که در آن محصول زیاد می­شد). در فعالیت کشاورزی زمین­هایی وجود دارند که کاربرد ماشین­آلات را آسانتر و کم­هزینه­تر می­کنند. در تولید مسکن شهری هم زمین­هایی وجود دارند که دارای خاک مقاوم­اند. اینها از هزینه­های تولید می­کاهند و به همان میزان رانت ایجاد می­کنند. اگر امکانات دولتی خاصی که می­توانند به هردلیل، مانند حمایت قانونی یا منابع و امکانات طبیعی فراوان و ارزان، موجب کاهش هزینۀ تمام­شده شوند، در اختیار این و آن وابستگان حکومتی قرار گیرند، نوعی رانت یا به زبان من، ویژه­بهر به­نفع برخوردارشوندگان از آن امکانات ایجاد می­کند.

رییس­دانا (1378 و 1382) رانت دیگری را شناسایی کرد و بر آن نامِ "رانت زمینه­سازی" یا "رانت القایی" نهاده است. این رانت مبتنی بر استفاده از پایگاه­های قانونی یا قانون­سازی است برای اعطای امتیازهایی چون تراکم ساختمان مسکونی و احداث واحدهای تجاری به بعضی از  زمین­های شهری که بتوانند بهره­وری بیشتری داشته باشند. در مراحل بعدی این رانت بیشتر به صورت رانت تفاوتی نوع 1 و رانت انحصار طبقاتی تبلور می­یابد. این نوع رانت خیلی بیشتر از پنج نوع رانت دیگر (شاید به­جز رانت انحصار طبقاتی) می­تواند به بحث ویژه­بهرهای مدیریتی، موقعیتی و سیاسی مربوط شود.

برگردیم به حوزه رانت یا ویژه­بهرهای دولتی. در جامعه سیاسی، دستگاه­ها و نهادهایی وجود دارند که وظیفه­شان ایجاد ویژه­بهر است. آنها درواقع، برای آن که افراد، مؤسسات، شرکت­ها و گروه­های اجتماعی از فرصت­ها و مازادهای بیشتری برخوردار شوند، زمینه­سازی می­کنند. چه­بسا انجام این وظیفه موجب افزایش کارآمدی اقتصادی می­شود، گرچه معمولاً به کاهش میزان عادلانه­بودن توزیع و عدالت اجتماعی منجر می­شود. ­ویژه­بهر­های موسوم به "رانت شومپیتری"، یعنی امکانات و کمک­ها و یارانه­هایی که به نوآوران، به­ویژه در عرصۀ تولید تعلق می­گیرد، از این نوعند.

ویژه­بهر­های یادگیری، یعنی وقتی در یک کشور (معمولاً کم­توسعه) امر تقلید و سازگاری تکنولوژیکی تحقق می­یابد و رانت ایجاد می­شود و رانت­های اطلاعاتی (ناشی از داشتن اطلاعات ویژه)، می­توانند به افزایش کارآمدی یاری برسانند. بحث درمورد اینگونه ویژه­بهرها را می­توان برحسب هزینۀ متوسط، هزینۀ نهایی، هزینۀ ثابت و جز آن از یک سو و ماهیت بنگاه اقتصادی از دیگر سو، بسیار توسعه داد. مهم آنست بدانیم به­هرحال این ویژه­بهر­ها با هر اثر مثبت و بلندمدتی که دارند، معمولاً به زیان عدالت اجتماعی تمام می­شوند. در جوامعی که مراحل گذار را پذیرفته­اند، معیارشان این است که این رانت به دلیل ایجاد انگیزۀ رشد و توسعه اثر مثبتی بیشتر از اثر منفی آن دارد.

اما چون کمک­ها و امکانات اعطایی خاص دولت ممکن است از منشأ سوءاستفاده و فساد باشد، لذا باید این پرسش را مطرح کنیم که چه چیزی مرز بین فساد و ویژه­بهرهای قانونی و مجاز را معین می­کند؟ برای پاسخ لازم است به­اجمال به مصداق­های فساد بپردازیم. براساس تجربه­ها، رویه­ها و کنوانسیون­ها (ازجمله کنوانسیون پالرمو – 2000) مصداق­های فساد عبارتند از:

- رشوه­دهی فعال و غیرفعال به مقام­های رسمی داخلی و خارجی،

- کمیسیون­گیری مأموران دولتی و مأموران انجام معاملات و بستن پیمان­ها،

- حساب­سازی و برداشت­های پنهان از منابع دولتی (برداشت مستقیم "اختلاس" محسوب می­شود)،

- وعده، پیشنهاد، درخواست و پذیرش فراهم­آوردن امتیازهای غیرقانونی به یک مقام رسمی و عمومی که در بندهای پیشین از آنها یاد شد، چه برای خود شخص، چه برای شخص دیگری که به­نوعی به او مربوط است به نیت واداشتن آن فرد به انجام کار یا خودداری از انجام کاری که با سلامت مأموریت و تعهد او درتضاد است،

- استفاده یا جابجاکردن قدرت اعمال نفود از سوی دارندگان موقعیت­های عمومی و دولتی،

- استفاده نادرست یا خسارت واردکردن و تضییع دارایی­های عمومی و دولتی به صورت آگاهانه به منظور بهره­برداری شخصی،

- پول­شویی و پنهان­کردن عواید حاصل از ارتکاب فساد و ارتشا،

- سوءاستفاده از مسوولیت و مقام با هدف نفع­بری شخصی،

- ثروت­اندوزی غیرقانونی به شکل­های مختلف از طریق سوءاستفاده و به­کارگیری موقعیت منصب و مقام و سلطه و نفوذ مربوط به آن،

- به­کارگیری اطلاعات طبقه­بندی­شده و افشای تصمیمات پنهان دولتی و عمومی به منظور سودبری شخصی،

- تغییر کاربری و بهره­برداری نامناسب و نادرست از اموال عمومی،

- فریبکاری و سندسازی و ظاهرسازی برای پنهان­کردن بهره­برداری­های اقتصادی شخصی از سوی مسوولان،

- انواع فساد و ارتشا، و زدوبند در بخش خصوصی،

- حساب­سازی و پنهان­کاری و نادرست­نمایی در امر حسابرسی،

- سفارش­های نابجا و ناآشکار و واسطه­گری قدرت و نفوذ توسط اشخاص.

می­بینیم که براساس کنوانسیون و تعاریف رویه­های شناخته­شده، که مصداق­های بارز نیز دارند، مرز بین فساد، ارتشا و ایجاد امکانات و جوی که مازاد ویژه ایجاد می­کنند، چندان روشن نیست. ضمناً اعمال زور، فساد سیاسی، ظاهرسازی، تقلب در قوانین، کلاه­شرعی و اینگونه اعمال در موارد یادشدۀ بالا مستتر نیستند. نکته دیگر اینکه واقعاً بین فساد در هر معامله و کل فساد تمایز موجود است. ممکن است مافیای قدرت در یک کشور فساد و ویژه­خواری با ارقام نجومی داشته باشد، بی­آنکه همۀ معاملات عادی آلوده باشند. اما در کشور دیگر ممکن است فساد در شمار زیادی از معاملات و تصمیم­ها وجود داشته باشد، اما حاصل­جمع ارزش پولی آنها بسیار کمتر از کشور نخست باشد.

حتی اگر فساد و ایجاد شرایط و زمینۀ ویژه­خواری را محدود به موارد یادشدۀ بالا کنیم، باز ممکن است به این نتیجه برسیم (و درواقع، با ارقام نجومی در موارد زیادی نیز می­رسیم) که آن عوامل به طور جدی محصول ساختار قدرت سیاسی و اقتصادی پایه­ای هستند که باید ریشۀ آنها را با استفاده از موازین ریشه­ای تبیین و شناخت اقتصاد سیاسی ارزیابی کرد. اتفاقاً در این مورد شمار زیادی از اقتصاددانان که موضوع را خیلی سطحی ارزیابی می­کنند، برآنند که قدرت سیاسی متمرکز یا دستیابی دولت­ها به امکانات اقتصادی مثلاً درآمد نفت یا داشتن ارتش بزرگ، امکانات ویژه­خواری و فساد را فراهم می­آورند. البته چه­بسا چنین نیز پیش می­آید، اما چونان یک قانونمندی عام و جامع بی­بروبرگرد این کسان اشتباه می­کنند، زیرا درپی ریشه­یابی نیستند، گرچه ممکن است در تشریح مقدماتی مسأله، حرف­های درستی هم بزنند.

اگر بگوییم فساد و ویژه­خواری به­گونه­ای زنجیره­ای و علت­ومعلولی محصول قدرت دولت است، دو اشکال اساسی پیش می­آید: یکی اینکه اگر چنین است، پس چرا فساد در دولت­های قدرتمند و توانمندی مانند آلمان بسیار کمتر از دولت­های ضعیف­تر و ناتوان­تر است؟ دولت آلمان البته که قدرت دارد و اینکه به دلیل وجود ترمزهای پایدار و پویای مربوط به نظارت مدیریتی و نظام دموکراسی نمی­تواند و نمی­خواهد هرنوع اعتراض و مخالفت و انتقادی را - دست کم در رده­های مسالمت­آمیز و ناریشه­ای و سازگار با ساختار نظام - سرکوب کند، علامت ناتوانی این دولت نیست. قدرت دولت آلمان، در حضور و نظارت پلیسی و قضایی و رفاهی و بهره­برداری از متابعت و مشارکت با رعایت بخش زیادی از حقوق عمومی مردم است.

اشکال دیگر نظریۀ بالا این است که این ادعا مشخص نمی­کند که قدرت دولت واقعاً چیست و از کجا می­آید؟ اگر قدرت جای خود را به اقتدار مردمی، یعنی قدرت برپایۀ دموکراسی، آنهم برای حفظ دموکراسی و حقوق اقتصادی و اجتماعی و سیاسی مردم بدهد، در آن صورت، هرچه قدرت بیشرت می­شود، فساد کمتر می­شود. برعکس، وقتی قدرت محدود به امکان سرکوب مخالفان است و ناشی از پیوستگی دولت به ساخت قدرت طبقات اجتماعی حاکم در رده­های بالا است، البته که انواع فساد و ویژه­خواری و ویژه­جویی شکل می­گیرد و گاه شبکۀ فساد تا پایین­ترین ردۀ مأموران اجرایی می­رسد و جامعه را مثل متاستاز سرطان درگیر می­کند. گاه فساد به صورت نوعی واکنش خودبه­خودی و موجه در برابر فشار زندگی و پایین­بودن حقوق و دستمزد درمی­آید (این موضوع جای بحث و تحقیق دیگری دارد که در مقالۀ دیگری به آن خواهم پرداخت). دستگاه دولت در این صورت توان برخورد خشونت­بار و سرکوبگرانه

با مخالفان، دگراندیشان و معترضان را دارد، اما قدرت تحمل یک جامعۀ دموکراتیک و حضور فعالانه و مشارکت و انتقاد را ندارد.

در مورد منشأ قدرت دولت حرف­های به­واقع یاوه­ای نیز گفته و تبلیغ می­شود که چون نیک بنگریم، مایۀ آن تلاش بخشی از قدرت اقتصادی و طبقاتی برای گسترش موقعیت مادی و اجتماعی آنان است.

در ایران گفته می­شود – و این گفته تا به درون انتخابات ریاست­جمهوری و مجلس در ایران نیز راه یافت – که چون دولت ایران نفت و درآمد عظیم نفتی (آیا واقعاً عظیم است؟) را دراختیار دارد، پس قدرت بی­پایان هم دارد و بنابراین، به حذف آزادی­ها و عدم­اجازه به رشد تشکل­ها و انتقال بخشی از قدرت به مخالفان، به­گونه­ای موفقیت­آمیز اقدام می­کند. در این نظریه بحثی از این نیست که اگر هدف قطع دسترسی دولت به منابع مالی به امید یک دموکراسی مشکوک و نامطمئن و بی­ریشۀ اجتماعی و زمینۀ تاریخی باشد، پس اعتبارات طرح­های عمرانی، هزینه­های آموزش و پرورش عمومی، هزینه­های بهداشت و درمان، خدمات رفاهی، خدمات قضایی و امنیتی و هزینه­های نظامی و جز آن با چه بودجه­ای تأمین می­شود؟ از نظر آنها دو راه­حل اساسی پس از انتقال مالکیت درآمدهای نفتی به بخش خصوصی متصور است:

یک، دولت از همۀ این وظایف، به­جز خدمات نظامی، پلیسی، قضایی و امنیتی دست بشوید و آن را به بخش خصوصی واگذار کند، ازجمله و به­ویژه اینکه سرنوشت آموزش و سلامت و رفاه را خصوصی­سازی کند.

دو، دولت پس از انتقال مالکیت نفت و درآمد نفت به بخش خصوصی، برای تأمین هزینه­های ضرور توسعۀ اقتصادی و خدمات اجتماعی شروع به مالیات­گیری کند.

به دلیل آنکه انتخاب هریک از دو راه­حل بلافاصله از حیث نظری با تضادهای منطقی فراوان روبرو می­شود، لذا نظریه­پردازان یادشده معمولاً ترکیبی از این دو را با ذکر این نکته ظاهرالصلاح انتخاب می­کنند که ترکیب و اندازه، بستگی به شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و جز آن دارد. اما به­هرحال، آنها اقتصاد را به تلۀ هر دوی این گرفتاری­ها می­اندازند. اما من تاکنون پیشنهادها و روش­های کارشناسانه دقیق و سنجیده و پاسخگو را که بتواند از پس تضادها و مشکلات اقتصادی در نظریه و عمل برآید، ندیده­ام. چنین هم نباید می­بود، زیرا اصل مأموریت گویندگان نظریۀ یادشده، درواقع، انتقال منابع به بخش خصوصی و چه­بسا خودمانی است و بس.

ایرادهای فراوانی به این بحث­های متناقض و تضادآمیز وجود دارد. من نکاتی را که به مقالۀ حاضر مربوط می­شود،  مطرح می­کنم. پرسش انتقادی نخست آنست که چه کسی گفته است که باید دولت­ها از مسوولیت­های اجتماعی و انسانی خود، به این بهانه که خصوصی­سازی خوب است یا این و آن آثر را دارد یا این که دولت­های فاسد در جهان و ایران پیدا شده­اند، دست بشویند؟ چه کسی اجازه داده است که به جای اصلاح اساسی و ساختاری جامعۀ سیاسی و نظام دولتی و به جای مقتدر- مردمی­کردن و مسوولیت­پذیرساختن دولت و قراردادن آن در راستای هدف­های توسعۀ همگانی، باید آن را به سوی مسوولیت­گریزی، اما پابرجایی بر مسوولیت اعمال زور و نظامی­گری سوق دهیم؟ واقعاً کدام نظرسنجی همگانی و کدام انتخابات مبتنی بر مشارکت و حضور همه­جانبه و پایدار گرایش­های مختلف اجتماعی و سیاسی، به­ویژه نیروی کار، آنگونه تغییر در ساختار دولت را تجویز کرده است؟

یکی از پایه­های استدلالی مدافعان واگذارکردن منابع ملی نفت به بخش خصوصی، ادعایی نادرست است در دفاع از ارزشی که هرگز خودشان آن ارزش را گرامی نداشته­اند. می­گویند دولتی که مالیات می­گیرد، مدیون مردم است، اما دولت نفتی یا برخوردار از مازاد ویژۀ نفتی به مردم بدهی ندارد. بنابراین، اولی به سوی دموکراسی و پاسخگویی پیش می­رود و دومی همیشه پرزور می­ماند و به دموکراسی و رأی مردم بها نمی­دهد. این نظریه از هیچ پایۀ استدلالی و منطقی برخوردار نیست، زیرا نمی­تواند اثبات کند که اگر نفت مال مردم است و دولت برگزیدۀ مردم برای آنکه متولی نفت باشد و آن را در چهارچوب برنامه­های مصوب و دموکراتیک مردمی خرج کند، چرا باید آن دولت یکسره زورورز باشد و ملاحظات دموکراتیک نداشته باشد؟ این نظریه همچنین نمی­گوید که دولتی که می­خواهد هزینه­های ملی را از راه مالیات تأمین کند، مگر تا چه حدی می­تواند از نادارها، زارعان کم­بضاعت، کارگران، کارمندان رده­های پایین، کارکنان خدماتی، تهیدستان و بینوایان روستایی و شهری و آن 75 درصد خانوار شهری که در ایران در زیر خط متوسط هزینۀ خانوار زندگی می­کنند و آن 35-30 درصدی که زیر خط فقر مطلق­اند، مالیات بگیرد و هزینه­های جاری، عمرانی و نظامی سنگین را تأمین کند؟ این دولت باید به عصر توحش برگردد و تسمه از گرده مردم بکشد و جامعه را به فلاکت و عقب­ماندگی ببرد یا باید مالیات خود را از داراها بگیرد و دولت آنها نیز باشد و برای پرهیز از فشار اقتصادی بر سرمایه­گذاران، نیازهای اساسی و انسانی توده­های مردم را فراموش کند. مالیات­دهندگان رده­های بالا، با هدف­های معین برای کنترل بیشتر دولت و سوق­دادن آن به سمت هدف­های معین و ازجمله سرکوب طرفداران عدالت و برابری و خدمات رفاهی و خواهان دستمزد بیشتر، مالیات می­دهند. برای آنکه چنین نباشد، فشار عمومی بر فقیران، کارگران، بیکاران و مردان و زنان معترض که درخواست­های اجتماعی و اقتصادی دارند، باید جای خود را به حضور تشکل­های مردمی و گسترده در دولت بدهد. اینها نیز با انتقال منابع ملی و اجتماعی به اقلیت محدود و قدرتمند اقتصادی قاطعانه مخالفند.

اگر دولت از درآمد نفت دست بشوید و به درآمدهای مالیاتی متکی شود، آیا جز آنست که باید برای انجام تعهدات انسانی بیشترین منابع مالیاتی را از محل مالیات بر درآمدهای نفتی تأمین کند؟ در سال 1388 از کل 968000 میلیارد ریال، 24000 میلیارد ریال آن مالیات و مبلغ 205000 میلیارد ریال آن نیز درآمدهای ناشی از مالکیت دولت و 153000 میلیارد ریال نیز از محل درآمدهای نفتی پیش­بینی شده است. دولت یا باید از دو رقم آخر، به­ویژه رقم آخر، یعنی درآمدهای نفتی چشم بپوشد و با این حساب به سراغ طرح­های عمرانی و خدمات اجتماعی نیز نرود، یا همان مبلغ را دوباره مالیات بگیرد. و ما به خوبی می­دانیم که مالکان چنین ثروت­های بادآورده­ای، به­سادگی چنین مالیات­هایی نمی­دهند و آنچه را می­دهند، به­ازای آنست که دولت باز هم هرچه بیشتر از آنِ آنان باشد – و در حال حاضر هم این دولت درواقع، عمدتاً متعلق به لایه­های مالی قدرتمند و ذی­نفوذ است.

آیا دولت به سبب درآمد نفت است که قدرت آن را دارد که بسیاری از حقوق فردی و اجتماعی را نادیده بگیرد، یا دستگاه­های نظامی و امنیتی­اند که او را برای این کار یاری می­دهند؟ صدالبته پاسخ این است که این دستگاه­ها ابزار واقعی اجرای قدرت­اند. به­هرحال، درست است که این دستگاه­ها از منابع نفتی باید حقوق بگیرند و تعذیۀ سازمانی شوند، اما همانقدر هم درست است که این دستگاه­ها معلول درآمد نفت نیستند، بلکه مایۀ تملک آن نیز بشمارمی­آیند. درست­تر آنکه این هر دو به ساختار قدرت اقتصادی و سیاسی وابسته­اند. منطقی­تر اینکه به جای متزلزل­کردن روند­های توسعه و خدمات اجتماعی، باید آن را تقویت کنیم و این هم در گروی نظارت دموکراتیک است و هم با اعمال قدرت مردمی برای کاهش سهم هزینه­های نظامی و سرکوب به نفع رفاه و امنیت و فعالیت­های اقتصادی میسر می­شود. به اینجا که برسیم، معلوم می­شود که گویندگان نظریۀ دولت بدون­نفت، هدفشان نه دموکراسی و نه حذف ریشه­های ویژه­خواری و فساد بوده است. چنین است، زیرا آنان تاکنون هیچ نشانی از دفاع مستقیم از دموکراسی، حضور و مشارکت همگانی و هیچ اعتراضی به حذف حقوق انسانی از خود بروز نداده­اند و هیچ برنامه یا طرح مشخصی را نیز برای مشارکت همگانی، صلح و اقتدار مردمی و کاهش هزینه­های نظامی قدرت­زا ارایه نکرده­اند. به­جای اینها، آنان مدام خواستار انتقال درآمد نفت به بخش خصوصی شده­اند که تاکنون شریک اصلی و سهم­بر و ویژه­خوار همراه دولت بوده است. البته حرف­هایی چون انتقال سهام نفت به مردم، بردن نفت بر سر سفره­ها و دادن مستقیم درآمد نفتی به مردم، خام و عوامانه بوده و بیشتر کاربرد انتخاباتی داشته است که آنهم در میانۀ کشاکش انتخابات پشت گوش انداخته شد یا تغییرماهیت داد.

این گفته که درآمدهای نفتی به تمامی مازاد ویژه است، آشکارا حرف مهملی است. تولید نفت محصول کار و تلاش و ارزش­آفرینی کارگران و نفتگران است که با کاربرد سرمایه­های دولتی و منابع ملی، که درواقع از لحاظ تاریخی و اجتماعی متعلق به مردم ایران است، به­دست می­آید. نفت ارزش­افزوده­ای دارد که شامل دستمزد، سود سرمایه­گذاری، استهلاک، سهم مالیات و مازاد ویژه است.

بخش مهمی از ارزش­افزوده نفت، استهلاک است که با مفهوم متداول نفت تفاوت دارد. در مورد نفت فقط پای استهلاک سرمایه درمیان نیست. بخش اصلی این سهم استهلاک به "پایان­پذیر"بودن منابع نفتی مربوط می­شود. بنابراین، از ارزش­افزوده به­دست­آمده، باید بخشی را برای جبران این منابع به صورت سرمایه­گذاری­های اساسی و سنجیده اختصاص داد. بخشی نیز باید تمامی مسایل زیست­محیطی ناشی از بهره­برداری و مصرف نفت و فرآورده­های نفتی را حل کند. بخش خصوصی که سابقۀ فرارهای سالانه سه تا 15 میلیارد دلار را از اواسط دهۀ هفتاد خورشیدی تاکنون با یاری عوامل فساد دولتی دارد، کجا حاضر است این بخش را به نفع جامعه، نسل­های آینده و رفاه مردم منتقل کند؟ دولت باید این بخش را به چنین وظایف و اهدافی وادارد و از آنان برای تأمین جایگزین منابع پایان­پذیر مالیات بگیرد. این می­شود حکایت گنجشک را پراندن و سپس از داخل حیاط رو به پشت­بام بیابیا کردن!

بخش دیگری از ارزش­افزوده سود است. این سود تحت مالکیت و بهره­برداری دولت به دولت تعلق می­گیرد. البته این، از مقولۀ سرمایه­داری ­دولتی است. باشد، درست است که در سرمایه­داری دولتی هم نظام بهره­کشی وجود دارد، اما دست­کم اگر دولت، دولتی مردمی باشد، سود آن تحت نظارت و برنامه­ریزی کارشناسی مردمی و دموکراتیک برای سرمایه­گذاری­های اقتصادی و اجتماعی به­کارمی­افتد.

می­رسیم به سهم حقوق و دستمزد نفتگران، کارگران و کارکنان زیربخش­ها و فعالیت­های مختلف نفت. این سهم در کل ارزش­افزوده تاکنون نسبت به گذشته کاهش یافته است. در اینجا مسأله را می­توانیم در چارچوب تأمین عادلانه حقوق و دستمزد در همۀ جامعه با حضور تشکل­ها و نمایندگی­های مستقیم و مستقل نیروی کار در برابر دولت و کارفرمایان حل کنیم. فعلاً هم دولت بی­اعتنا به این تشکل­ها را داریم و هم کارفرمایان متشکل و عزیزکرده را که سابقۀ دشمنی تثبیت­شده با این تشکل­ها دارند.

بخش دیگر، سهم مالیات است. این مالیات چنانکه گفتم، می­تواند از شرکت­های دولتی یا شرکت­های خصوصی که در پیرامون شرکت دولتی قرار دارند و وابسته به آنها هستند، اخذ شود. اما با قدرت­یابی بخش خصوصیِ عملاً انحصاری بر نفت، معمولاً وابستگی نفتی دولت به این بخش شکل می­گیرد و دولت به­جای پیمودن راه دموکراسی، عمیقاً وابسته به قدرت اقلیتی محدود می­شود، یا دولتی در برابر دولت عَلَم می­شود.

بحث اصلی من در این مورد مربوط به مازاد ویژه نهفته در ارزش­افزوده نفتی است. پرسش این است که چنین مازاد ویژه­ای اساساً چرا و چگونه بوجود می­آید؟ درواقع، به این دلیل که سرزمین ایران مانند چند کشور معدود، در میان نزدیک به 200 کشور جهان دارای منابع غنی نفتی است. نفت زیرزمینی کشوری مثل آمریکا که به­تنهایی 26 درصد از تولید ناخالص جهان را دراختیار دارد، تقریباً به پایان رسیده است، مگر با اکتشاف­های جدید پیش­بینی­نشده یا صرف هزینه­های هنگفت (چند برابر هزینۀ متوسط جهانی). این کشور از سال 1945 تاکنون تقریباً هر دو سال یکبار مسوولیت یک جنگ یا کودتا را مستقیم و نامستقیم برعهده داشته است که اصلی­ترین علت آن هم تصاحب منابع، به­ویژه نفت، تسلط بر بازارها و اعمال قدرت نظامی و سیاسی علیه خواست ملت­ها بوده است که آن نیز به نقش و نیاز اقتصادی در اقتصاد جهان مربوط می­شده است. واقعیت این است که تولید و رشد صنعتی جهان صنعتی (به­ویژه با حضور چین و هند و کره در آن) نیاز به انرژی فسیلی دارد و این به خودی­خود برای کشورهای برخوردار از منابع نفتی، ایجاد مازاد ویژۀ نفتی (رانت نفتی) می­کند. این رانت به تعبیری از نوع رانت تفاوتی 1، در مقیاس جهانی است و به خاطر مالکیت انحصاری مصنوعی و غیرقانونی مردم و دولت بر نفت نیست.

حق مردم مالک­بودن و برخورداربودن از منابع داخلی، ازجمله منابع نفتی آنان است. در ایران احقاق این حق، یا دست­کم به­رسمیت­شناخته­شدن آن، مرهون مبارزۀ طولانی کارگران و مردم در دهۀ بیست خورشیدی و اوایل دهۀ سی در جریان نهضت ملی­کردن نفت به رهبری زنده­یاد دکتر مصدق است که سپس همۀ جهان نفتی را تحت­تأثیر قرار داد و به­هرحال، جهان صنعتی را مجبور به تجدیدنظر در روش­های دستوری و دادن امتیازهای بیشتر به کشورهای نفتی کرد. برخلاف آنچه اقتصاددانان نولیبرال، دشمنان نهضت ملی، جریان­های ضدکارگری و نظریه­سازان و وابستگان امپریالیسم می­گویند، مبارزه ضداستعماری آن روز و درخواست­های ضدامپریالیستی امروز و تلاش­ برای حفظ حق مالکیت مردمی بر نفت، آغاز یک حرکت خسران­آور و نامتمدنانه به رهبری لجوجانه و شیطانی مصدق نبود، بلکه درواقع، حرکتی بود عدالت­جویانه و توسعه­خواهانه تحت یک رهبری بسیار دموکرات.

به این ترتیب، مازاد نفتی، ناگزیر به دلیل برخورداری کاملاً متفاوت کشورهای مستقل از منابع فسیلی پدید می­آید و برمبنای اصل حاکمیت ملی در عرف روابط بین­الملل به رسمیت شناخته شده است، گرچه به شکل­های مختلف نظامی، سیاسی و فرهنگی مورد بهره­برداری و تجاوز استعماری، نواستعماری، امپریالیستی و نوامپریالیستی قرار می­گیرد. این ویژه­بهر متعلق به ملت است و اصل حاکمیت ملی نیز آن را تأیید می­کند و صیانت و بهره­برداری از آن نیز مطلقاً مربوط به حاکمیت ملی است. این بحث که منافع حیاتی بعض کشورها حکم و مجاز می­کند که اصل حاکمیت ملی دیگر کشورها نادیده انگاشته شود، درواقع، از ابداعات امپریالیستی، به­ویژه نوامپریالیستی است. درواقع، انحصارهای نظامی، تکنولوژیکی، مالی و صنعتی و حتی تجارت نفت جهان پیشرفته نیز دلیل و بهانۀ متقابل کشورهای کم­توسعه مبنی بر منافع حیاتی آنها و ضرورت نظارت و بهره­برداری همه­جانبه از این انحصارها را مطلقاً نمی­پذیرند.

گفته می­شود از آنرو که انحصار نفتی دولت موجب ویژه­خواری، فساد و نظام توتالیتری می­شود، پس باید این انحصار به­نفع بخش خصوصی شکسته شود؛ تو گویی بخش خصوصی تاکنون از فساد مبرا بوده و شریک بخش دولتی نبوده و بخش دولتی رشوه­ها و امتیارها را از مریخ می­گرفته به زحل می­فرستاده است! اما می­دانیم که در واقعیت امکان ندارد که منابع و صنایع نفتی متمرکز و بزرگ توسط بنگاه­های رقابتی تحت­مالکیت درآید و اداره شود، زیرا در این صورت، با افزایش هزینه­های ثابت و با حذف­شدن امکان صرفه­های مقیاس، هزینه­های تولید از بهای فروش بالاتر می­رود. به این ترتیب، گویا اقتصاددانان طرفدار خصوصی­سازی نفت می­خواهند با به­میدان­فرستادن مردم به بهانۀ تصاحب نفت، انحصار خصوصی را جایگزین انحصار دولتی کنند. از آنجا که انحصارهای بخش خصوصی به­واقع شریکان ذاتی و کاملاً چسبندۀ انواع سرمایه­داری دولتی می­شوند، بنابراین، نمی­توان چیزی را جز جنگ قدرت و موقعیت در پشت سر این نظریه­سازی­ها تشخیص داد.

تا آنجا که به دموکراسی مربوط می­شود، نشانه­ای دردست نیست که پس از حذف مالکیت دولتی بر نفت و وابسته­شدن اقتصادی دولت به مالیات بنگاه­های قدرتمند انحصاری، دولت دموکرات شود. بنا به تجربه و تحقیق (آرات / 1991) در کشورهای زیادی با حضور سرمایه­داری دولتی یا حضور دولت رفاه، دموکراسی هم پاگرفته است (مانند هند، ترینیداد و توباگو و اسراییل). گرچه جای یادآوری است که مفهوم و شکل دموکراسی قابل­بحث است و از کشوری به کشور دیگر تفاوت می­کند. در ترکیه که سرمایه­داری خصوصی بسیار قوی دارد، سایۀ فرمانروایی ارتش و کودتاهای آن، دست­کم تا چند سال پیش (و اکنون نیز به­گونه­ای نامستقیم) بر سر دولت بوده است. بنابراین، نمی­توان رابطه­ای اصولی و آماری بین درجۀ پیشرفته­بودن دموکراسی و میزان مالکیت دولتی برقرار کرد. نروژ دارای منابع نفتی دولتی پربازدهی در مقایسه با کل اقتصاد آن کشور است. ذخایر ارزی خارجی این کشور به بیش از 400 میلیارد دلار می­رسد، اما در این کشور هم دموکراسی، هم رفاه و هم عدالت اجتماعی در سطحی بالاتر از تقریباً همۀ کشورهای جهان، به­جز کشورهای مشابه، وجود دارد. فساد و رانت دولتی نیز در پایین­ترین حد است. برای مدت­های مدید این کشور در میان پنج تا هشت مورد کم­فسادترین کشورهای جهان بوده است. اما درواقع، نمونۀ بسیار چشمگیر فساد در این کشور که به محاکمه افراد ردۀ بالا و محکومیت آنان کشیده شد، مربوط به شرکت استات­اویل بود که ماهیت مستقل و سرمایه­دارانه و خصوصی داشت و آنهم به پرداخت کمیسیون به طرف ایرانی مربوط می­شد. در آمریکا نیز که کمترین مداخلۀ دولت وجود دارد، نمونه­های بسیار حجیم فساد و ویژه­بهری دولتی در مشارکت بین شخصیت­های سیاسی و پارلمانی با بخش خصوصی و مافیایی شکل گرفته است، نمونۀ آن هم اِنرون است که جورج بوش در آن دست داشت. نمونۀ دیگر، سرمایه­گذاری­های دیک چنی، معاون وی در همه جای جهان همراه با سازماندهی مداخله برای سرنگونی دولت­های مخالف آمریکا است.

یکی از استدلال­های بسیار سطحی و ماتریالیستیِ مکانیکی این است که چون بنا به­ادعای اقتصاددانان رادیکال، اقتصاد زیربناست، پس حذف زیربنای اقتصادی مالکیت دولتی در نفت برای دولت ایران موجب برقراری دموکراسی، کاهش قدرت یک­جانبه دولت و امکان نظارت­های چندجانبه می­شود. از مدت­ها پیش، مارکس و انگلس در نقد فویرباخ، لنین در نقد اکونومیسم و نظریۀ فیزیکی و اقتصاددانان مکتب مانتلی ریویو و چپ نو در نقد دیدگاه­های استالینی این نظریه را که همیشه و همه­جا اقتصاد زیربنا است، رد کرده­اند. اقتصاد تنها در اساسی­ترین بررسی تاریخی، آنجا که پای تحولات ریشه­ای به میان می­آید و در ردیف زنجیرۀ استدلال نقش محکم خود را ایفا می­کند، زیربنا می­شود، وگرنه چه­بسا تحولات که منشأ ملی، واسطه­ای، فرهنگی و ایدیولوژیکی دارند. بنابراین، نقش اقتصاد باید برحسب تحلیل طبقات اجتماعی جستجو شود و نه آنکه به صورت مکانیکی و با صدور حکم یک­جانبه، به عنوان زیربنای همه چیز شناخته شود.

وانگهی اگر مالکیت نفت موجب قدرت مازاد ویژه­آفرینی و فساد مربوط به آنست، چرا این مالکیت نباید در بخش خصوصی همین نتایج را به­بارآورد و آن را از طریق "استخدام" دولت دلخواه به­عمل درنیاورد؟ گروه­های فساد و فشار و مافیایی نیز در موارد زیادی نقش­های کلیدی را در دولت و دستگاه­های قضایی، انتظامی، امنیتی و پارلمان­ها ایفا کرده­اند و می­کنند. دولت برلوسکنی در ایتالیا در این مورد نمونه­ای مثال­زدنی است.

اما گر مالکیت منابع نفت نقشی در ایجاد فساد داشته باشد، نقش اساسی در ایجاد رانت ندارد. رانت در مقیاس جهانی با بالا و پایین­شدن قیمت جهانی نفت خام، بالا و پایین می­شود. این رانت متعلق به جامعه است. با تغییر مالکیت کاری که می­کنیم، آنست که آن را از دست جامعه خارج می­کنیم. بنابراین، پایۀ مادی قدرت و فساد ازبین نمی­رود و فقط جابجا می­شود. اگر نظام دموکراتیک، به­گونه­ای مستقیم و با قدرت­یابی تشکیلاتی و مؤثر اقشار پایینی، کارگران، کارکنان خدماتی و دهقانان شکل بگیرد، درواقع، پایه­های مادی محکمتری برای دولت دموکراتیک را در مقایسه با مادیت مکانیکی می­توان مستقر کرد. چنین دولتی وظیفه دارد که مازاد ویژه ایجادشده را تحت­نظارت کارشناسی دموکراتیک و چندجانبه به سوی سرمایه­گذاری­های ماندگار و پراثر، توسعۀ انسانی، رفاه و سرمایه­ها و توان­های معنوی جامعه هدایت کند. نظارت دموکراتیک بی پایه­های مادی – اجتماعی، خود مانع استفاده شخصی از مازاد ویژه منابع ملی می­شود یا دست­کم آن را کاهش می­دهد و تحت­کنترل درمی­آورد. اما انتقال مالکیت مازاد ویژۀ قابل حصول ملی را اختصاصی­سازی و در بهترین حالت، خصوصی­سازی می­گویند.

خلاصه کلام، ویژه­بهرهای موقعیتی و زمینه­سازی (دولتی و سیاسی) خواه­ناخواه تا زمانی که نظام کامل دموکراتیک و بی­بهره­کشی و مداخلۀ قدرت­ها برقرار نشده است، ایجاد می­شوند. شماری از آنها از موقعیت طبیعی و مکانی کشور ناشی می­شوند؛ شماری حاصل سیاستگذاری­ها هستند و برخی به انواع فشار و اِعمال نامشروع و ناقانونی قدرت برمی­گردند. وضع مطلوب آنست که گروه اول در خدمت توسعۀ پایدار و برای سرمایه­­گذاری­های اساسی، بلندمدت و بین­نسلی قرار گیرند؛ گروه دوم باید از خرد برنامه­ریزی سیستمی دموکراتیک و نظارتی و در عین حال، خوداصلاح­گر برخوردار شوند؛ گروه سوم باید از ریشه، یعنی از محل قدرت و سازمان­های اصلی و دانه­درشت­های فساد مورد تهاجم بی­امان قرار گیرند و این بدین معنی نیست که در برخورد با منابع و عوامل اصلی فساد و ویژه­خواری، مبارزۀ اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی و اجرای روش­های بی­وقفۀ نظارتی در سطوح میانی و پایینی جامعه نادیده گرفته شود. هرکجا پای مبارزه با فساد استواری خود را ازدست بدهد، همانجا خاستگاه و محل رشد و نمو ویروس­های فساد و ویژه­خواری می­شود.

راه­حل اساسی، راه­حل مقطعی و موردی نیست و نباید انتظار معجزۀ آنی از این راه­حل داشت، گرچه حتماً باید نخستین آثار جدی و درس­آموز سیاست­های مرحله­بندی­شده و بی­وقفۀ حذف دو ویژه­خواری، خود را در سطح آگاهی و وجدان اجتماعی نشان دهند و تثبیت شوند و عبرت­آموزی کنند. راه­حل اساسی دموکراتیسم است؛ دموکراتیسمی گسترده، ژرف و پیگیر. این دموکراتیسم با سیاست­های رسوای نولیبرالی، مانند ولنگارسازی بازار و حذف مسوولیت دولت، نادیده­گرفتن عدالت اجتماعی و سرکوب مشارکت­ها برای ایجاد دموکراسی مشارکتی و واقعی سازگار نیست، بلکه بنابه­تجربه دست سرمایه­گذاران و فعالان خصوصی را برای تثبیت فساد و ویژه­خواری و نهادینه­کردن آن در جامعه سیاسی و مدنی بازمی­گذارد. تفاوت راه­حل دموکراتیک با راه­حل­های نولیبرالی، از زمین تا آسمان است.

در راه­حل دموکراتیک، برقراری دموکراتیسم وابسته به رشد تشکل­های مستقل مردمی و نیروی کار و ایجاد سامانۀ هماهنگی و هم­اندیشی مستقلانۀ آنها است. در راه­حل نولیبرالی که دموکراتیسم سطحی را خواهان است، باید دست سرمایه­گذاران خصوصی، این شرکای بالقوه و بالفعل دولت­های مفسد و ویژه­خوار، باز گذاشته شود.

ویژه­بهرهای طبیعی باید تحت نظارت دولت دموکراتیک باشند و بیشتر به صندوق­های اقتصادی رفاهی و عمرانی منتقل شوند، اما ویژه­بهرهای ناشی از برنامه­ریزی­ها و برنامه­گذاری­ها و سیاست­های اقتصادی (پولی، مالی، بازرگانی) نیاز به تغییر اساسی در هدف­ها و ابزارهای سیاستگذاری دارند. دولت دموکراتیک اساساً نمی­تواند کارشناسی وابسته و چاپلوس و ویژه­خوار را در خود جای دهد و مثل بدنی که عضو پیوندی ناسازگار را دفع می­کند، آنها را بیرون می­راند، همانطور که دولت سودجو و با قدرت غیرمردمی این کار را با کارشناسان مستقل و منتقد می­کند (طبعاً منظور من در اینجا پروراندن آنارشیسم در دل برنامه­ریزی و سیاستگذاری و مسوولیت­های اجرایی دموکراتیک نیست). این که می­گویم، فقط حرف و آرزو نیست، بلکه برای آن راه­حل­ها و تدبیرهای تجربه­شده و عملی هم دردست است که درجۀ کارآمدیشان متفاوت است و به عوامل جانبی هم بستگی دارد.

اما ویژه­بهرهای ناشی از فساد با نظارت­های دموکراتیک و با برنامه­های گسترده و ژرف و پربلندای تبلیغاتی و آموزشی و برخوردهای قضایی و انتظامی قاطع، روشن، عادلانه و پایدار قابل­کنترل و کاهش است. اما همۀ اینها بر بستر رهایی از سلطۀ طبقاتی از طریق برقراری جامعۀ مدنی که در آن تشکل­های مردمی و نیروی کار فعال می­شود، امکانپذیرند. روش­های بازبینی و مداخله در سامانه­های دموکراتیک، بیشترین کارآمدی را در کشف و مجازات متجاوزان به حقوق مردمی و ملی دارند، اما آنها نیز باید مرحله­به­مرحله ساختار سلطۀ طبقاتی و قدرت یکسویه را بشکنند و تحت­مهار درآورند. دستگاه قضایی مستقل، توانمند و انتخابی، آنهم نه به صورت سیاسی – پارلمانی، بلکه از طریق عالی­ترین نهادهای برگزیده­شده و از سوی سازمان قضایی که با نظارت چندجانبه و آیین­نامه­های نفودناپذیر اداره می­شود، می­تواند کنترل فساد را تضمین کند. اما این نیز در جامعه­ای با سیطرۀ نهادهای دولتی، نیمه­دولتی، شبه­دولتی و خصوصی انحصاری و طبقاتی، ناکامل و نامطمئن می­ماند.

در سامانه­های سیاسی و اجتماعی­ای اینچنین، که البته کار اصلی خود را متوجه برخورد با شبکه­های فساد و سودجویی­های ناقانونی می­کنند، هرگز تخلف و خطای رده پایینی­ها به بهانۀ آن که کار اساسی در دست انجام است، نادیده گرفته نمی­شود. اما عنصر اساسی و مهم در دموکراتیسم واقعی، جنبۀ مشارکتی آن است و این از بیخ­وبن با نولیبرالیسم فاصله می­گیرد. در دموکراسی مشارکتی، اصل عدالت اجتماعی، تشکل­های مردمی و نظارت و نقد جنبۀ محوری پیدا می­کند. با این دموکراتیسم، بهانه و دستاویزهایی چون ناداری، تبعیض، محرومیت، تورم و بیکاری که به درستی عامل اصلی گرایش رده­های میانی و پایینی مأموران و مسوولان به روش­های فسادآمیز و ویژه­خوارانه است، به­شدت رنگ می­بازد، گرچه قرار نیست فکر کنیم که این ناهنجاری­ها در چارچوب نظام طبقاتی و حتی با کمرنگ­شدن این نظام یکسره و یک­شبه رخت برمی­بندند.

تشکل­ها، آزادی اندیشه و بیان و نقد و عدالت اجتماعی، مایه­های اصلی دموکراسی مشارکتی، پایدار و نظارتی را می­سازند. در این دموکراسی جایگاه قله­های اقتصادی را هبردی که در اختیار دولت برگزیده است و جایگاه ابتکارها و فعالیت­های خصوصی از طریق سازوکارهای تصمیم­گیری دموکراتیک و مردم­پایه و کارشناسی مستقل مشخص می­شود. تبادل کالا، پول، قدرت، اطلاعات و موفقیت در تمامی جامعه از راه همین سازوکار سامانه­مند می­شود. نظام لیبرالی و نولیبرالی اقتصادی اینها را به سازوکار کور، کر، بیمار، بی­رحم و فاسد بازار می­سپارد که تاکنون دست در دست دولت­های غیردموکراتیک سودجو و سرمایه­دار، جامعه را به این روز انداخته است که می­بینیم.

 

منابع

1) حسین خان، مشتاق (1386)/ رانت­ها، رانت­جویی و توسعه اقتصادی/ ترجمه محمد خضری/ تهران/ پژوهشکده مطالعات راهبردی / صص 23-21.

2) رییس­دانا، فریبرز (1382)/ معرفی گونه تازه­ای از رانت زمین شهری / فصلنامه اقتصاد سیاسی / سال اول / شماره 9 / صص 114-109.

3) فرهنگ، منوچهر (1379) / فرهنگ علوم اقتصادی / نشر پیکان / تهران / صص 1039-1038.

4) هال استیوارت، کاکس رابرت، چامسکی نوآم و دیگران (1382) / دولت، فساد و فرصت­های اجتماعی، تعامل اندیشه­ها در اقتصاد سیاسی توسعه / ترجمه حسین راغفر / تهران / نقش انگار.

5) رییس­دانا، فریبرز (1378)/ قیمت­گذاری زمین­های نوآباد شهری، رانت و تجربۀ ایران / همایش زمین و توسعۀ شهری/ تهران / وزارت مسکن و شهرسازی.

6) ادل، ماتیو (1380) / اقتصاد سیاسی شهری و منطقه­ای / ترجمه فریبرز رییس­دانا / تهران / نشر قطره.

7) ربیعی، علی (1383) / زنده­باد فساد، جامعه­شناسی فساد در دولت­های جهان سوم / تهران / سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی / صص 41-36.

8) رییس­دانا، فریبرز (1380)/ اقتصاد کاربردی توسعه / جلد اول / فصل سوم / نفت شوم / تهران/ نشر چشمه.

9) رییس­دانا، فریبرز (1381)/ عوامل ایجاد فساد اداری – مالی در ایران در مسایل و جرایم مالی – اقتصادی و سرقت/ جلد ششم/ مقالات اولین همایش آسیب­های اجتماعی در ایران / تهران/ نشر آگاه.

10) Bruegel, Irene (1975) / The Marxist Theory of Rent and the Entemporary City; A Critique of Harvey, Political Economy of the Housing Question / London: The Envernor Political Economy of Housing Workshop.

11) Arat, Zehra (1991) / Democracy and Human Right in Developing Countries / London / Lynne Rienner Publishers / ch.3

نظرات و پیشنهادات
نام یا پست الکترونیکی :
نظرات :
Design By s_akbary@hotmail.com کلیه حقوق محفوظ می باشد